اس ام اس تیکه دار

اس ام اس تیکه دار

خرید شارژ

محبوب های دیروز

پر بیننده های امروز

دوستانی که مایل به ارسال اس ام اس به سایت هستند ، ابتدا در سایت ثبت نام کنند ؛ سپس از پنل کاربری خود اقدام به ارسال مطلب کنند.
اس ام اس های شما با نام خودتان در سایت درج خواهد شد.

آلیس

نوشته شده در 14 / 9 / 1395 ساعت 21:41

عکس

سرزمین عجایب اینجا باغیه از گلای آدمخوار

مردمش تخمه میشکنن وقت رقص محکوم روی چوبه ی دار

سگارو به گلوله میبندن گرگایی که نشسته میشاشن

مردهاش مثل کوه ایستادن روی زن ها اسید میپاشن

مردمی که با آروزهاشون غرق میشن تو قیمه ی نذری

مثل یه مزرعه که گندم رو خواب میبینه توی بی بذری

دیگه فرقی نداره واسه کسی مزه ی قرص نون با قرص برنج

هنوزم میشه خواب راحت داشت توی عمقِ یه گور راحت و دنج

زندگی اینجا سخته " آلیسم " تو صف خود فروش ها بودن

بین حلقه به گوش ها بودن گربه تو شهر موش ها بودن

برای تو که در بندی ...

نوشته شده در 12 / 9 / 1395 ساعت 0:03

عکس

برای تو که در بندی

همینکه نفس میکشی و میخندی . همینکه اشک شوم به یاد تو همبندی

برای روزهای شبت که شکل یلدا بود . به تلخی حبسی که از گونه هات پیدا بود

برای روزهای سگی مشتهای روبه دیوارت . برای زخم خشک دست سوخته از سیگارت

به لب گزیدنت از درد پشت شیشه وقتی که . نگاه زنت ، پسرت ، خم نمیشوم به شرطی که ...

رها شوی از شرم فحش های ناموسی . و بهت همسرت از ترس توی کابوسی

که شب به مغز تو رعشه جفت میگیرد . هنوز زنده ای و زندگیت ساده میمیرد

وباز پرسه تو حیاط و بحث های تکراری . به این نفس کشیدن سنگین و تلخ و اجباری

که جیره ی صبحت طناب دارَت بود . گناه تو این بود که چیز بارَت بود

به این ته بن بست و نعره های مغرورت . به اینکه دوباره شروع میکنیم های مشهورت

به اشک لای شیارهای صورت مادر . به چکه چکه آب شدن های جسم پدر

جهان برای تو یک سلول انفرادی بود . وسهم تو سیلی و فحش و چشم های کبود

که در میان دهان بازجوی همیشگیت شلاق است . تو زخم داری و چرک کرده این حادثه داغ است

تویی و دلواپسی و زجر توبه کردن ها . و حبس سینه درطاق مستراح و چیز خوردن ها

به خلط تو با خون زجه با کمربندی . که حفر میکند پشت سرخ تو را و میخندی

به سوگ تو نوشابه ها همه عزادارند . اگر چه به اجبار سر به ماتَحت تو دارند

فدای غربت تو ، بغض کن نخند لامصب . من از غرور تو در اعتصاب غذات میترسم

به روسری به سر از مرد زن شدن هایت . تو پشت میز محاکمه ای من چرا می لرزم؟

شعار بود شعار ما همه ندا و سهرابیم . حدیث باسن و نان بود ، ما همه خوابیم

حدیث تو جک شد در حد یک عجب ای وای . تو پیش به سوی مرگ و ما به عقب ای وای

تویی و زخم بزرگی که داغ میشود هر روز . و ما که جشن میشویم رقص در نوروز

تویی که داد میشوی از درد برای بیداری . منی که چُرت شده از نعشه های بی عاری

منی که به سیزده های در نشده ات رقصیدم . منی که از هالووین به زندگی تو در بند ترسیدم

از این همه حرف ها و چهره های پوشالی . به نفرت از قلب ها و مغزهای تو خالی

 

به غرق شدن این جمع در زندگیِ گوسفندی . تو گریه گرفته چشم های کبودت ، میخندی ؟

به برادرم ...

نوشته شده در 27 / 8 / 1395 ساعت 12:46

عکس

تو شبیه برادرم هستی یه برادر که وارث درده

یه برادر که مثل من عمری زیر ساطور زندگی کرده

توسری خورده سر سری نشده خونده از یه جهان بی برده

یه برادر که با صداش شاید ورق روزگار برگرده

من همه راهو اشتباه رفتم کی میگه رویا دنیا میسازه

هر درختی یه روز تبر میشه هر زن آبستن یه سربازه

تیغ توقیف رو رگ واژست مهر ممنوع روی پروازه

راه رفتن همیشه بن بسته راه برگشت تا ابد بازه

پس باید رو به شعر برگردم بس همدیگرو نفهمیدن

بس تو چارچوب جون کندن بس توی مدار چرخیدن

همیشه چاه رو نشون دادم به صداهایی که نمیدیدن

اونا که با ترانه هام آخر روی پیست سقوط رقصیدن

حس سطل زباله رو دارم لب به لب از سرنگ و ته سیگار

حس یه یاکریم که فهمیده لونشو ساخته روی چوبه ی دار

من یه جک توی مجلس ترحیم من یه پروانه ام توی رگبار

من یه زندانی ام که عمرش رو مشت میکوبیده به تن دیوار

تلی از خوابهای مکروهم تلی از بغضهای تعزیری

خسته از بورس بشکن و باسن خوندن از سر شکم سیری

توی عصری که حتی با عکس خودتم توی آینه درگیری

چجوری میشه زندگی رو نوشت وقتی لحظه به لحظه میمیری

وقتی که گاندیای امروزی کفش کلوین کلاین میپوشن

وقتی که میمونا دارن نفت گربه ی آسیا رو میدوشن

وقتی که غولهای مبارز هم بی قرار بلیط گوگوشن

خوب دیگه عادیه که مترب ها خودشونو به پول بفروشن

حالا که استخونای شاملو زیر سنگ شکسته میپوسه

حالا که آخرین چریک داره چکمه ی دیکتاتور رو میبوسه

حالا که مرکز جهان امروز تختخواب یه نشمه ی روسه

دیگه فرقی نداره دنیامون توی دست کدوم دیوثه

تو شبیه برادرم هستی یه برادر که خوب میبینه

یه برادر که خوب میفهمه معنیه گوله رو توی سینه

ما کتک خورده ی یه کابوسیم توی عصری که رویا ننگینه

تو زمانی که وزن هستی مون مثل وزن سکوت سنگینه

رفتی؟؟؟؟؟

نوشته شده در 24 / 7 / 1395 ساعت 7:26

عکس

رفتی؟
به سلامت..!
من خدا نیستم که بگویم صدبار اگر توبه شکستی باز آی..
آنکه رفت به حرمت آنچه با خود برد حق بازگشت ندارد..
رفتنش مردانه نبود لااقل مرد باشد برنگردد..
خط زدن برمن پایان من نیست,بلکه آغاز بی لیاقتی توست..
همیشه بهترینها مال من بوده و هست..
اگر مال من نشدی قطعا بهترین نبودی و نیستی..
این تو نیستی که مرا فراموش کردی..
این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند..
صحبت از لیاقت است..محکمتر از آنم که برای تنها نبودنم آنچه را که اسمش را غرور گذاشته ام برایت به زمین بکوبم..
احساس من قیمتی داشت که تو برای پرداخت آن فقیر بودی..

تــعــــــــزیــه

نوشته شده در 24 / 7 / 1395 ساعت 5:18

عکس

نشسته بودیم به تماشای تعزیه ....
از همان اول که اسرای سیه پوش پا در میدان گذاشتند دیدم که بازیگر نقش شمر چشمان خیسش را پاک میکرد
گناهی ندارد بنده خدا که بعد از این همه تمرین نمیتواند جلوی خودش را بگیرد
شاید لحظه ای در ذهنش قیاس کرد این اسرا را با زن و فرزندان خودش، فقط قیاس کرد که به این حال افتاد.

تماشاگران زیادی آمده بودند
جمعیت اشک میریختند و حال عجیبی داشتند...
نوبت طفل شش ماهه رسید
تعذیه خوان طفلی را در آغوش کشید
طفل آرام و قرار نداشت
صدای گریه جمعیت بالا گرفت
خدای من چه صحنه عجیبی بود، طفل سوزناک گریه میکرد
گویی واقعا تشنه بود و دلتنگ آغوش مادر
دستور شکافتن گلوی طفل به حرمله داده شد!
بازیگر نقش حرمله تیر را در کمان آماده میکرد
به یکباره جوانی با هیبت نیرومندی از میان جمعیت برخواست و فریاد کشید تیروکمانت را زمین بگذار ملعون مادرم از حال رفت!
جوان گریه کنان و هق هق زنان با صدای بلندی فریاد میکشید
جمعیت سکوت اختیار کرد
بازیگر نقش حرمله با آن هیکل و هیبت رنگ از رخساره اش پرید و روی زمین نشست و رو به بازیگر نقش شمر کرد و زجه میزد و میگفت نمیتوانم ، کار من نیست
مادرش فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفته بود
میفهمی...؟!
فقط با دیدن صحنه ای ساختگی از حال رفت
و من به رباب فکر میکردم که کودکش را در این حال دیده بود
مادرش از حال رفت و با آب قندی دوباره حالش خوب شد
و من به زینب کبری فکر میکردم که با لبهای خشکیده در تل زینبه
زیر آفتاب سوزان گلوی برادر زاده اش را نظاره میکرد
مادرش از حال رفت که اینگونه پسر جوان رگ غیرتش ورم کرد و طاقت نیاورد
ومن به حسین فکر میکردم به ابوالفضل العباس به علی اکبر
که با آن همه غیرت باید خواهر و مادر و دخترانشان را تنها میگذاشتند...
مادرش فقط صحنه ای ساختگی را دید و از حال رفت ...
جوان شیعه علی ست و حق داشت فریاد بکشد ، شیعه علی روی مادر حساس است
قلم میگوید این متن را همینجا رهایش کن
که اگر ادامه دهی میرسی به در و دیوار و پهلوی شکسته ...
رهایش کن که میرسی به مولایت علی
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از علی و مصیبت هایش
رهایش کن که قلم تو بیچاره است برای نوشتن از این همه عشق بی کران.....
رهایش کن که اینجا برای نوشتن از علی و آل علی هوا کم است...

قرار بود با سواد شویم

نوشته شده در 3 / 7 / 1395 ساعت 15:47

عکس

 قرار بود با سواد شویم

یک عمر صبح زود بیدار شدیم...
لباس فرم پوشیدیم...
صبحانه خورده و نخورده...
خواب و بیدار...
خوشحال یا ناراحت ...
با ذوق یا به زور...
راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم
صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند
سیاه است را شنیدیم
با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم
و زنگ آخر که می خورد
مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود
از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم
به ما دیکته گفتند
تا درست بنویسیم
گفتند
از روی غلط هایت بنویس
تا یاد بگیری،
ما نوشتیم و یاد گرفتیم
و بعد
نگرانی...
دلهره...
حرف مردم...
شب بیداری و تارک دنیا شدن
کنکور شوخی نداشت...
باید دانشجو می شدیم...
قرار بود با سواد شویم
دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل...
تمام شد
تبریک ...
حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم...

مسیر تنهایی

نوشته شده در 25 / 6 / 1395 ساعت 14:52

عکس

اصلا تئوری خوبی نیست که برای حالِ خوبت نیاز به دیگران داشته باشی...!

اتفاقا تنهایی خیلی هم خوب است!

البته که باید تنهایی را بلد باشی... .

میخواهی یک فنجان چای بنوشی؟

باشه قبول...!

اما چرا با یک موسیقی همراهش نمیکنی؟

صبح که بیدار میشوی

حالا مقصدت هر کجا که باشد

چطور است یک مقدار زودتر از خانه بزنی بیرون و پیاده روی کنی و اهدافت را مرور کنی؟

نه اهدافِ خیلی طولانی مدت!

همینکه مثلا تا آخر هفته فلان کتاب را بخوانی هدف است و عملی کردن اش باعث شادابی ست.

اصلا چرا با خودت حرف نمیزنی؟!

با خودت درد و دل کن.

ببین چه چیزهایی آرامش ات را بر هم میریزد

همه را دور بریز

ببین چه غذایی را هوس کرده ای

برای خودت آشپزی کن... .

آخ که چه کیفی میدهد همراهِ آشپزی یک آوازی هم زمزمه کرد و سر را تکان داد!

شب ها تایم خوبی ست برای فیلم دیدن

چقدر مزه میدهد مادر را همراه با یک بشقاب سیب زمینیِ سرخ کرده

یا کاهوی آغشته به سکنجبین به تماشای فیلم دعوت کرد!

و خیلی خوب است هنگام خواب تمام رفتارهای لبخند آمیزِ روز را در دفترِ یادداشت نوشت

تا دوباره تکرار کرد و رفتارهایی که صلب آرامش کردند را فاکتور گرفت!

.

میدانی چیست رفیق؟

.

مسیر تنهایی را اگر بلد باشی

دیگر راه نمیفتی دنبالِ جزیزه ی ناشناخته ی آدم ها...!

که گم شوی

و بدهکارِ لحظاتی که میتوانست با حالِ خوب همراه شود!

عشق هاي امــروزي

نوشته شده در 22 / 6 / 1395 ساعت 21:32

عشق هاي امــروزي
بي نام
قابل انتقال به غير
و معاف از احساس ميباشند . . .

حریم من حریم سلطان نیست

نوشته شده در 22 / 6 / 1395 ساعت 21:19

حریم من حریم سلطان نیست که حرمسرا باشد…حریم من حرمت دارد باید لایق باشی تا دعوت شوی…

رفت ..

نوشته شده در 21 / 6 / 1395 ساعت 13:25

عکس

تو مدرسه صرف فعل "رفت" رو بهمون یاد دادن

ولی کنار اومدن باهاش رو

هیچوقت یادمون ندادن

حسشو ندارم ...

نوشته شده در 21 / 6 / 1395 ساعت 13:23

عکس

نه حسشو دارم که دوباره برگردی ...

نه میتونم خاطراتتو خطش بزنم ..

یاد عشق ...

نوشته شده در 21 / 6 / 1395 ساعت 13:21

عکس

مثل خاراندن یک زخم ...

پس از خوب شدن ...

یاد یک عشق ..

عذابی است که

لذت دارد ..

هــــ‍ــــhehـــــه

نوشته شده در 19 / 6 / 1395 ساعت 1:26

عکس

بـــِـ بــَعـــضــیـام بـاس گــُـفــت تـــُو تـــــَــــکـــــــــ پـــــــَـــری ؟؟ هـــِه . . . آره تـــــَــک تـــَــــک بـا هــَمـــه مـــیـــپــــَـری!!

گــاو

نوشته شده در 13 / 6 / 1395 ساعت 7:23

عکس

یکی هست

تو قلبم

که هرشب واسه اون مینویسم و اون ...

گـــاوه

یعنی قشنگ گاوه ، به جان خودم نمیفهمه

[تو] ...

نوشته شده در 13 / 6 / 1395 ساعت 7:21

عکس

من یه فنجون چای داغ رو به تو ترجیح میدم

چون اون فقط [زبونمو] میسوزونه و تو [دلمو]

:)تسلیــــــم نمیشم!

نوشته شده در 10 / 6 / 1395 ساعت 12:15

عکس

بَرای رویـــــــآهـــــآیَم میــجَنگم....

بَرای رسیــــدن به هدفم و اون چیــــــزی که توی فکرَم بوده و هست...

 تو هم بــــآید برای رویــــاهات بجنگی...

تا جـایی که میتونی...

با هر چیزی که داری...

حتی با کمترین امکانات...

در سخت ترین شرایط...

چون...تو به دنیا نیومدی که معـــــــمولی باشی...

اگــــه دنیا رو متحول نکنی...

اون متحولت میکنه...

 پَس...حَقتو از این دنیـــــا بگیر :)

..

نوشته شده در 9 / 6 / 1395 ساعت 17:15

عکس

-دوسش داشتی؟
+روانیش بودم
-الان چــی؟
+حسم تغییری نکرده
-پس چرا برش نمیگردونی
+چون هیچ حسی بهش ندارم!
-وا یعنی چی؟ مگه نمیگی روانیش بودی
+من روانیه اونیم که بود# نه اینی ک هست ...!

هر انسانی...

نوشته شده در 8 / 6 / 1395 ساعت 10:09

عکس

هر انسانی یک بار برای رسیدن

به یک نفر دیر می کند

و پس از آن برای رسیدن به

کسانِ دیگر، عجله ای نمی‌کند !

 

«مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟»

نوشته شده در 5 / 6 / 1395 ساعت 13:47

عکس

راننده تاكسي گفت:

«مي‌دوني بهترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چيه؟»

گفت: «راننده تاكسي.»

خنديدم.

راننده گفت:

«جون تو...

هر وقت بخواي مياي سركار،

هر وقت نخواي نمياي،

هر مسيري خودت بخواي ميري،

هر وقت دلت خواست

يه گوشه مي‌زني بغل استراحت مي‌كني،

هي آدم جديد مي‌بيني،

آدم‌هاي مختلف،

حرف‌هاي مختلف،

داستان‌هاي مختلف...

موقع كار مي‌توني راديو گوش بدي،

مي‌توني گوش ندي،

مي‌توني روز بخوابي شب بري سر كار،

هر كيو دوست داري مي‌توني سوار كني،

هر كيو دوست نداري سوار نمي‌كني،

آزادي، راحتي.»

 

ديدم راست مي‌ گه ...

گفتم: «خوش به حالتون.»

 

راننده گفت:

«حالا اگه گفتي بدترين شغل دنيا چيه؟»

گفتم: «چي؟»

 

راننده گفت: «راننده تاكسي.»

 

 

بعد دوباره گفت:

.. هر روز بايد بري سر كار،

دو روز كار نكني

ديگه هيچي تو دست و بالت نيست،

از صبح هي كلاچ، هي ترمز،

پادرد،

زانودرد،

كمردرد،

با اين لوازم يدكي گرون،

 

يه تصادفم بكني كه ديگه واويلا مي‌شه،

هر مسيري مسافر بگه

بايد همون رو بري،

هرچي آدم عجيب و غريب هست

سوار ماشينت ميشه،

همه هم ازت طلبكارن،

حرف بزني يه جور،

حرف نزني يه جور،

راديو روشن كني يه جور،

 

راديو روشن نكني يه جور،

دعوا سر كرايه،

دعوا سر مسير،

دعوا سر پول خرد،

تابستون‌ها از گرما مي‌پزي،

زمستون‌ها از سرما كبود مي‌شي.

هرچي مي‌دويي آخرش هم لنگي.»

 

به راننده نگاه كردم.

 

راننده خنديد و گفت:

«زندگي همه چيش همين‌جوره.

هم مي‌شه بهش خوب نگاه كرد،

هم مي‌شه بد نگاه كرد»